Sunday, April 20, 2008

خلسه

چراغ ها را خاموش می کنم
همه را
خاموش می کنم
وبه خلسه می روم
...سرد و ساکت
در این بین اما
تو مرثيه ی نور را می خوانی

Thursday, March 13, 2008

دست من سرد
و گیره برایم گرم
گره می خوریم
...و می شکند
این گویش به گوش من آشنا نیست
کجاست سایه؟

Monday, July 16, 2007

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود، می ترسم. از چیز ها یی که برای نگاه کردن شان-بس که بزرگ اند-باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای «دوستت داشتن» فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.
از مصطفی مستور

Wednesday, June 27, 2007

تلخه نارنج

دوباره دعوایشان شده بود.مرداصلاحرف نمی زد.زن می گفت:"آخه نمی گی من چطوربایدخرج خونه رودربیارم؟ببین دستام رو.ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها". مردجواب نداد.زن چادرش راکشیدجلوتر.دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد.کسی نبود.جری ترشد.گفت:"این هم ازشازده بزرگت که می گفتی درسخونه .آقادوتاتجدیدآورده تازه می گه همه معلم خصوصی دارن منم می خوام ." مردساکت بود.زن خندیدوگفت:"یه خبرخوب هم دارم .برای نرگس خواستگار پیداشده .کاش بودی ومی دیدی ..." وبعد یک قطره اشک ازچشمهایش جداشد.جوی باریکی روی صورتش کشیدو یواشکی افتادروی سنگ قبر....
از کامران نجف زاده

Wednesday, May 16, 2007

The Alchemist

The alchemist picked up a book that someone in the caravan had brought. Leafing through the pages, he found a story about Narcissus.
The alchemist knew that legend of Narcissus, a youth who knelt daily beside a lake to contemplate his own beauty. He was so fascinated by himself that, one morning, he fell into the lake and drowned. At the spot where he fell, a flower was born, which was called the narcissus.
But this was not how the author of the book ended the story.
He said that when Narcissus died, the goddesses of the forest appeared and found the lake, which had been fresh water, transformed into a lake of salty tears.
“Why do you weep?” the goddesses asked.
“I weep for Narcissus,” the lake replied.
“Ah, it is no surprise that you weep for Narcissus,” they said, “for though we always pursued him in the forest, you alone could contemplate his beauty close at hand.”
“But… was Narcissus beautiful?” the lake asked.
“Who better than you to know that?” the goddesses said in wonder. “After all it was your banks that he knelt each day to contemplate himself!”
The lake was silent for some time. Finally, it said:
“I weep for Narcissus, but I never noticed that Narcissus was beautiful. I weep because, each time he knelt beside my banks, I could see, in the depth of his eyes, my own beauty reflected.”
“What a lovely story,” the alchemist thought.

From Paulo Coelho's Alquimista

Thanks to Helia

Saturday, May 05, 2007

Test

So, It's been a long time since I've wanted to start a blog but lately I've been more determined & now I've done it!!

Enjoy!